تبليغاتX
< > دردسرهای شیرین ازدواج




















دردسرهای شیرین ازدواج

اگر معنای عشق را میفهمم, همه به خاطر توست...

سلام به دوستای گلم

این چند وقتی که کم میام نت سرم خیلی شلوغه

دیروز مراسم شب هفت مامان بزرگم بود...

تموم جهیزیه ام رو بردیم گذاشتیم خونه جدید اما هنوز مرتبشون نکردیم

امروز آخرین جلسه کلاس های مکه ست. ساعت پرواز رو ظاهرا امروز میگن. فقط میدونم پنج شنبه ست.

چهارشنبه تولدمه. مامان همسرخان یه مهمونی گرفته واسم. لباس ندارم. آرایشگام باید برم...

خلاصه که کلی کار دارم. اگه دیگه تا چند وقت نیومدم نت در جریان باشید که یه موقع نگرانم نشید.

راستی یادتون نره حلالم کنید.

انشاله میام بعد از سفر با خبرهای خوب

تا بعد

 خدانوشت: دارم میام خونت... خودت دعوتم کردی... تا نیام پیشت نمیتونم باور کنم همچین سعادتی رو نصیبم کردی... نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم...

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:47 توسط رها| |

دیروز زنگ زدن گفتن حال مامان بزرگم خوب نیست

مامانم دیروز عصر رفت یزد.

 دیشب مامان بزرگم فوت کرده

خدا روحش رو شاد کنه. زن مهربونی بود

خدانوشت: راضیم به رضای خودت

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:38 توسط رها|

سلام به همگی

بلاخره دیشب خونه قولنامه کردیم.

خونمون خیلی خوبه. بزرگتر از اونی هست که تصور میکردیم. البته قیمتشم خیلی بیشتر از اونیه که انتظارش رو داشتیم...

دیشب به سلامتی و دل خوش قرارداد بستیم. امیدوارم تا وقتی که خونه نخریدیم بتونیم اونجا بشینیم. اخه صاحبخونه مشهدی نیست و فقط سالی یکبار میاد واسه تمدید قرارداد...

مامان خانومم از دیشب استرس گرفته که خونه بزرگه و خالی میمونه و این حرفا...خلاصه حسابی مارو برده توی فکر...

دیگه اینکه تقریبا تموم وسیله هام رو گرفتم. یه چندتا خورده ریز مونده...

انشاله از اول هفته دیگه وسیله هام رو میبرم خونمون

فعلا

خدانوشت: تا اینجا همه چی به لطف و بزرگیت درست شده. خیلی ممنونتیم. از این به بعدشم فقط دست خودته... بدون فقط امیدمون به توست

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 7:56 توسط رها| |

سلام دوستای گلم

یه چند وقتیه خیلی گرفتارم. یه مقدار از جهیزیمم مونده. کارای مکه مون تموم نشده. مامان بزرگم بیمارستان بستریه مامانم رفته یزد پیشش. خونه گیرمون نیومده هنوز و ...

 فقط اومدم بگم یه مدت نیستم. دعا کنید کارامون ردیف شه...

فعلا

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 8:4 توسط رها|

سلام به همه دوستای گلم. شروع سال جدید رو تبریک میگم. امیدوارم سالی پر از شادی و سلامتی داشته باشید.

مجبور شدم بیام اداره چون مرخصی نداشتم.داداشم اینا اومدن مشهد و تا آخر هفته هستن.

همسرخان قراره از امروز بره دنبال خونه . دعا کنید خونه ی خوب گیرمون بیاد.

بعدا میرسم خدمتتون با خبرهای جدید!

فعلا

خدانوشت: این اول سالی خیلی دل بستم به لطفت. دستمون رو بگیر که خیلی محتاجتیم.

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 8:34 توسط رها| |

 

یه اتفاق باورنکردنی و پراسترس! پدربزرگ همسرخان یکشنبه ظهر از خونشون رفته بود بیرون به قصد مسجد  و دیگه خبری ازش نشده بود. تا اینکه دیشب از کلانتری تماس گرفتن و گفتن  توی بازار تهران پیداش کردند! بنده خدا آلزایمر داره، مسجد رو بلد بوده قبلا، اما ظاهرا دیگه هیچی یادش نمیاد.

ایشون  متولد تهران بوده و همونجا درس خونده، واسه همین توی حافظه بلندمدتش محل زندگیش تهرانه! و همش فکر میکنه که خونش اونجاست. ساعت 11 ظهر میزنه بیرون از خونه، و ساعت 5/12 سوار اتوبوس تهران میشه!!! همه هنوز در شوکن که با اون بدن ضعیف و لباس کمی که پوشیده بوده و بدون غذا چه جوری تا اونجا رفته و اتفاقی واسش نیفتاده!تازه جالبه بدونید پولم همراهش نبوده!

 خدا میدونه توی این دو روز چی کشیدیم. تمام بیمارستان ها، کلانتری ها، پزشک قانونی ها را گشتیم...

بگذریم...خداروشکر حالش خوبه و بعدازظهر میارنش مشهد

 

یه خبر خوب هم اینکه  به سلامتی گذرنامه منو همسرخان امروز رسید به دستمون. هزینه سفرو هم واریز کردیم خداروشکر. انشاله اگه خدا بخاد 14 ام اردیبهشت دیگه عازمیم.

از دو هفته دیگه باید بریم دنبال خونه، وقت زیادی نداریم. از جهیزیمم هنوز خیلی چیزا مونده، باید سریعتر بریم خرید و تمومش کنیم.

 

دیگه اینکه فردا وقت آرایشگاه دارم. میخام موهام رو رنگ کنم. به همسری نگفتم ، میخام سوپرایز شه!

شاید دیگه توی سال 90 نتونم آپ کنم. پیشاپیش سال جدید رو تبریک میگم. امیدوارم سال خوبی در پیش باشه.

 

خدانوشت: سال نود واسه من خیلی خوب بود. یکی از مهمترین اتفاق های زندگیم رخ داد.میدونم ازدواج با کسی که واقعا مرد مهربون و زحمتکشیه و واسه همسرش و زندگیش همه کار میکنه  یه نعمت بزرگه...و من سعی میکنم قدرش رو بدونم...شکرت مهربونم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 14:40 توسط رها| |

بلاخره تاریخ سفر مشخص شد.

 ۱۴ اردیبهشت

خدایا عاشقتمممممممم

 

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:0 توسط رها|

اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم و چه جوری بنویسم.هنوز توی شوک هستم. اسم منو همسرخان توی قرعه کشی حج زوج های جوان دراومده و شنبه باید بریم کاروان انتخاب کنیم.محدوده زمانی سفر هم اواخر اردیبهشت تا اوایل خرداد هست.واسه من این اتفاق یه معجزه بود. چیزی نمیگذره از ثبت نام های مکه،  به هزارو یک دلیل نتونستم ثبت نام کنم. خیلی دلم میخاست، بارها اشک ریختم واسه مکه ای که چهار پنج سال بعد میخاستم برم... نشد...خدا نخاست...نمیدونم چند ماه میگذره از اون موقع، دیروز یه دفعه ای اعلام کردن مدارک بیارید واسه ثبت نام! منو همسرخان باور نمیکردیم...اما انگار حقیقت بود. معرفی نامه بهمون دادن که به یه کاروان مراجعه کنیم واسه کارهای نهایی... همه چیز توی یک روز انجام شد...خدا خواست...خدا کادوی عروسیمون رو بهمون داد...فقط میتونم بگم شکرت مهربون...

شنبه باید بریم تاریخ سفرمون رو مشخص کنیم. دعا کنید بقیه کارامون جور شه. گذرنامه رو تازه دیروز رفتیم اقدام کردیم، باید زود به دستمون برسه...انشاله خدا پولشم جور کنه...

شنبه تاریخ نهاییش رو میگم بهتون...خب بگذریم از این ماجرا

راستی ماهگردمون مبارک باشه...هشت ماه گذشت از اون پیمان زیبای همیشگیمون...همسر عزیزم دوستت دارم  بیشتر از گذشته...

خبر دیگه اینکه داداش جونم 2روز پیش رفت آلمان، از طرف ادارشون، دیشب باهاش صحبت کردم میگفت این روزام یه چیزی شبیه رویاست...امیدوارم حسابی بهش خوش بگذره...میگم آلمان چیز خاصی نداره واسم بیاره؟ هی گیر داده چی میخای، لوازم آرایشی عطری، چیزی  سراغ ندارین مال اونجا باشه و خوب باشه که  بگم بیاره؟

خدانوشت: یعنی این چراغ سبزی که  نشون دادی روحم رو تازه کرد. ممنونم  خداجون

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 7:59 توسط رها| |

سلام

جمعه از طرف اداره فرستادنمون واسه انتخابات،چشتون روز بد نبینه، مرگ رو به چشام دیدم. از ساعت 8 تا 12 شب فقط مینوشتم. هزار بار گفتم عجب غلطی کردم اومدم...

 شنبه رو مرخصی بودم. توی این سه روزی که اداره نیومدم رژیم رو شکستم و حسابی خوردم.البته با اون اوضاعی که جمعه بود اگه غذا هم کم میخوردم که حتما از پا درمیومدم...

 

پنجشنه رفتیم خرید.از وسایل جهیزیمم یخچال ، لباسشویی، ظرفشویی، جاروبرقی، جاروشارژی، سرخ کن و سرویس قابلمه نسوز خریدم. خیلی حس خوبیه وقتی آدم واسه خونه خودش خرید میکنه...انشاله اگه خدا بخاد و کمک کنه اواخر اردیبهشت میریم خونمون...

 

خب فعلا برم که کلی کار دارم.

پ.ن: واسه خیلی از وبلاگ ها نمیتونم کامنت بزارم، جریان چیه؟

بعدا نوشت: توی ادامه مطلب مارک و مبلغ خریدام رو نوشتم واسه کسایی که خواسته بودند.

خدانوشت: با این اوضاعی که هست دلت واسه جوونا نمیسوزه ؟!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 8:25 توسط رها| |

سلام

امیدوارم هفته خوبی رو آغاز کرده باشید

خب اول از همه بگم که خداروشکر مهمونی پنج شنبه به خوبی برگزار شد. موهامو بنا به دلایلی رنگ نکردم، یعنی یه اتفاقی پیش اومد که نمیشد، دیگه گذاشتم واسه عید.

هیچ خریدی واسه عید نکردم. یعنی به هوای مسافرت بودم که احتمالا نمیریم، اصلا دوست ندارم توی این شلوغی ها برم بازار و از سر اجبار یه چیزی بخرم... موندم چیکار کنم...

مادر شوهرم اینا از 29 اسفند میرن مسافرت، همسرخان خیلی دوست داشت باهاشون بریم، اما چون داداشم و خانومش میان مشهد نمیشه، ناراحت میشن ما نباشیم.

دیگه اینکه اوضاع کار و بار خیلی شلوغه، آقامونم خیلی گرفتار کارش شده، واسه همین کمتر همو میبینیم. همین مسئله باعث دلخوری شده بود که خداروشکر توی این دو روز رفع شد.

تا بعد

خدانوشت: همه ی اون گره هایی که منتظر بودم بازشون کنی همونطوری مونده، فقط هم به دست خودت باز میشه. دیگه دارم خسته میشم از چشم انتظاری، کاش صبر تو رو داشتم...نمیخای کاری کنی؟

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 9:32 توسط رها| |


Design By : Night Skin